تبلیغات
دفاع مقدس - معلم شهید مصطفى عسكرى

دفاع مقدس
 
رفتید تا آزادانه زندگی کنیم

مرتضى عبدالوهابى

هنگام اذان ظهر روز بیستم شهریور ماه‏سال 1335 در شهر مقدس قم و درخانواده‏اى مذهبى كودكى چشم به جهان‏گشود. او را به عشق حضرت ختمى مرتبت،مصطفى نام نهادند. پدرش خادم آستانه‏مقدسه حضرت معصومه‏علیها السلام بود. شهید دردامن مادرى مكتبى و متدین پرورش یافت.در اثر هوش سرشار و علاقه وافر در سن 5/5سالگى پا به مدرسه گذاشت. پس از طى دوره‏ابتدایى در دبستان ادیب و دوره متوسطه دردبیرستان حكمت و سه سال آخر درهنرستان فنى قدس، موفق به اخذ دیپلم‏اتومكانیك شد. در آزمون ورودى دانشگاه‏هاشركت كرد و به مدرسه عالى شمیرانات راه‏پیدا كرد. همزمان با گرفتن مدرك فوق دیپلم،فعالیتهاى سیاسى خود را برعلیه نظام ستم‏شاهى شروع كرد. پس از اخذ فوق دیپلم به قم‏بازگشت و مدتى در مدرسه شبانه روزى كهك‏مشغول تدریس بود. آنگاه با درجه گروهبانى‏به نظام وظیفه فراخوانده شد كه این امر باشكوفایى انقلاب اسلامى در قم مصادف بود.هنگام خدمت زیر پرچم به دلیل انجام‏كارهاى سیاسى بر ضد رژیم به كرمان تبعیدشد. دیرى نگذشت كه از پادگان فرار كرد وراهى یزد شد; بعد هم به قم آمد و در تظاهرات‏شركت مى‏كرد. همزمان با انقلاب شكوهمنداسلامى در زمینه پخش اعلامیه‏هاى امام‏راحل، ساخت كوكتل مولوتف و مبارزه باءگاردى‏ها فعالیتى چشمگیر داشت. قبل ازآمدن حضرت امام‏قدس سره، به تهران رفت و تا پایان‏پیروزى انقلاب اسلامى در آنجا بود. به فرمان‏امام همچون دیگر نظامیان به پادگان‏ بازگشت.


برای دیدن ادامه مطالب روی ادامه مطلب كلیك كنید.


بعد از پایان خدمت، جذب آموزش وپرورش قم شد. با شروع فتنه منافقین درشمال كشور، با سپاه پاسداران رشت‏همكارى شایان توجهى نمود. در بهار سال‏1359 ازدواج كرد و همزمان با شروع جنگ‏تحمیلى راهى جبهه شد. در طول جنگ‏چهار بار توسط گلوله‏هاى دشمن بعثى‏زخمى شد و هربار بلافاصله بعد از این كه كمى‏بهتر مى‏شد، برحسب وظیفه به جبهه بازمى‏گشت. فقط ایام مجروحیت در منزل بود.در تمام عملیات‏ها شركت داشت. شهیدعسكرى، در مقابل ظلم و ستم فردى استوار،مقاوم، سرسخت و خستگى‏ناپذیر اما دربرابرخداوند بسیار متواضع، خالص و باخضوع و خشوع بود. در مقابل فرزندان یتیم‏بیش از حد احساس وظیفه مى‏كرد. پنهانى به‏احوال بیچارگان رسیدگى مى‏كرد. درمناجات‏و نماز شبش آن چنان اشك مى‏ریخت كه‏گویى خداوند بنده‏اى گناهكارتر از او ندارد.عاشقانه با خدا رازو نیاز مى‏كرد. در برابردشمنان اسلام چون كوه مقاوم و استوار بود.از هنگام به ثمر رسیدن انقلاب اسلامى‏لحظه‏اى دست از فعالیتهاى سیاسى، مذهبى‏و دینى خود برنداشت. همیشه در نماز جمعه‏و جماعت‏حضور فعال داشت. به همه‏مى‏گفت: «دعاكنید من در راه اسلام شهیدشوم كه این تنها و بزرگ‏ترین آرزوى من‏است.»

خط ایشان، خط امام بزرگوار بود. چنان چه‏در نامه‏ها و وصیتنامه‏اش مشهود است،اعتقاد داشت تا زمانى كه پرچم اسلام‏بربلنداى سرزمین كفر به اهتزاز در نیامده‏نباید دست از كار كشید. شهید مصطفى‏عسكرى با توجه به این كه فرهنگى بود، هم درمیدان جنگ حضورى فعال داشت و هم‏سنگر مدرسه را حفظ مى‏كرد. مدرسه‏راهنمایى پسرانه شهید بهشتى در 30 مترى‏شهید كیوانفر شاهدى براین مدعاست،مدرسه‏اى قدیمى كه درودیوارش خاطرات‏این شهید عزیز را در خود جاى داده است.توصیف او از زبان دوستانش شنیدنى است:

«شهید عسكرى درجبهه چون شیرمى‏جنگید. تشبیه ایشان به شیر مبالغه‏نیست. عین حقیقت است. تعداد زیادى ازبعثى‏ها به دست او به هلاكت رسیدند.»

شهید در جبهه سمت‏هاى مختلفى داشت‏كه به آن‏ها اشاره مى‏شود:

1 - از ابتداى جنگ تا 27/12/60 فرمانده‏نیروهاى اعزامى از قم در آبادان.

2 - از 27/12/60 تا 24/2/61 در لشكر 7ولى عصر(عج) دزفول، تیپ سوم، فرمانده‏گردان.

3 - از 20/8/61 تا 15/2/62 در لشكر7،تیپ سوم، فرمانده گردان محرم.

4 - از 20/11/62 تا 30/1/63 در لشكر 7،تیپ سوم، معاون عملیات تیپ.

5 - از 11/4/63 تا 23/5/63 در لشكر 7،تیپ سوم، معاون عملیات تیپ.

6 - از 26/10/63 تا 5/12/63 در لشكر 17،نیروى واحد عقیدتى.

7 - از 10/5/64 تا 27/5/64 همكار گردان‏حضرت رسول‏صلى الله علیه وآله.

8 - از 3/10/64 تا 22/11/64 در لشكر 7،تیپ سوم، فرمانده گردان على‏بن‏ابیطالب‏علیه السلام.

تنها فرزند شهید 9 ماه قبل از شهادت او به‏دنیا آمد. وى را به احترام خواهر سالارشهیدان كربلا زینب نام نهاد. تولد این نوزادفرخنده پس از سالها انتظار گرچه لبخند رامیهمان لبهاى شهید كرد اما او را از ادامه راه‏باز نداشت. دوباره راهى جبهه شد و تنهابه‏داشتن قطعه عكس كوچكى از دخترش درجیب پیراهن اكتفا كرد. و سرانجام زمان پروازفرا رسید. در این زمان، زینب 9 ماهه بود.ظهر روز 22 بهمن ماه سال 1364، همزمان‏با سالروز شهادت حضرت فاطمه زهراعلیها السلام‏هنگامى كه بالبان تشنه در عملیات والفجر 8و در منطقه عملیاتى فاو براى رزمندگان‏اسلام آب و غذا مى‏آورد، در انتهاى شهر فاو ازپشت‏سر هدف گلوله ضد هوایى صدامیان‏قرار گرفت و به همراه معاونش عبدالحمیدشعبانپور به درجه رفیع شهادت نائل شد.برادر جانبازش از فاصله 20 مترى شاهد پروازاو بود و بدین‏سان ققنوسى دیگر در آتش‏عشق محبوب سوخت و تولد دوباره یافت. مصطفى را در گلزار شهدا به خاك سپردند.پدر شهید، همان خادم پیركریمه‏اهل‏بیت‏علیها السلام هدیه گرانبهایش را به‏آستان حضرت دوست تقدیم كرد و خود سالهابعد به او ملحق شد.


  • عید است در بهاران مى‏روید از زمین

  • گل اماگل عزیزى زین باغ آشنا رفت

شادروان محمد حسین عسكرى خادم‏حضرت معصومه‏علیها السلام و پدر سردار رشیداسلام معلم شهید مصطفى عسكرى درتاریخ‏هفتم فروردین ماه سال 1379 به جواررحمت‏حق پركشید و در حرم مطهر، صحن‏عتیق (طلا)، بقعه 11 به خاك سپرده شد.

شهید از زبان یكى از همرزمانش

محب اهل بیت‏علیهم السلام بود. در یكى ازشبهاى دهه محرم براى عزادارى به یكى ازتكایا رفته بودیم. زمانى كه مداح مشغول‏خواندن مصیبت‏بود; مصطفى از شدت تاثر ازخود بى‏خود شد. روى زمین نشست وبى‏اختیار با صداى بسیار بلند شروع به گریه‏كرد، به طورى كه تمام مجلس متوجه اوشدند.

با قرآن آشنا بود و در پشت جبهه براى ماتفسیر قرآن مى‏گفت. اما وقتى به مسجدمى‏رفتیم و امام جماعت تفسیر قرآن‏مى‏گفت; آن چنان مؤدبانه و با اشتیاق گوش‏مى‏داد كه گویى چیزى نمى‏داند.

مشتاق شهادت بود. وقتى در قم بودیم‏روزى از دزفول (لشكر 7 ولى عصر(عج)) تلفن‏كردند كه عملیاتى در پیش است. آماده شویدو بیایید. به دیدن او رفتم. محل كارش درمدرسه راهنمایى پسرانه شهید بهشتى در30 مترى شهید كیوانفر بود. مى‏خواستم‏زمان حركت را با او هماهنگ كنم. در ضمن‏صحبت هایمان او در حالى كه خیلى راحت‏روى صندلى دفتر مدرسه نشسته بود باخنده‏اى دلپذیر و نمكى به من روكرد و گفت:

- ان الله شاء ان یراك قتیلا.

مى‏دانست این سفر، سفر وصل است. عازم‏منطقه شدیم. زمانى كه هنوز پشت‏خط مقدم‏بودیم; یك روز هنگام مراجعت از خط كه‏براى توجیه رفته بودیم، در ماشین گفت:

- على، این دفعه عراقى‏ها مرا خواهندكشت!

در همان ایام زمانى كه اردوى ما در پشت‏پادگان كرخه به پا شده بود، در یك شب‏مهتابى بسیار زیبا، مجتبى را تنها در چادرطلبیده و تمام وصیت‏هاى لازم را به او كرده‏بود.

اصلا به فكر مسائل پیش پا افتاده‏اى مثل‏وضع لباس و این جورچیزها در جبهه نبود.بچه‏هاى دزفول - كه خدا خیرشان بدهد.- به‏ما احترام خاصى مى‏گذاشتند. زمانى كه به‏پادگان مى‏رفتیم; مصطفى خودش لباس وكوله‏پشتى خودش را انتخاب مى‏كرد و من‏مى‏دیدم لباسهایى را كه بیشتر احتیاج به‏تعمیر داشتند و كوله پشتى‏هاى دست چهارم‏و پنجم را انتخاب مى‏كرد و بر مى‏داشت. یادم‏هست‏شبى در چادر فرماندهى تیپ، جلسه‏بود و او هم مثل همه فرمانده گردانها به جلسه‏ءرفته بود. وقتى برگشت - درحالى كه همان‏خنده نمكى همیشگى را بر لب داشت گفت:

- امشب فرمانده تیپ با ما دعوا كرد و گفت‏این چه لباسهایى است كه شما پوشیده‏اید ودستور داد به ما لباس نو بدهند!

زن و بچه را به خاطر خدا مى‏خواست.شب‏ها معمولا بعد ازجلسه تفسیر قرآن به‏منزل ما مى‏آمد و من واقعا لذت مى‏بردم وعجیب حالت دلدادگى با خدا و اهل‏بیت‏علیهم السلام‏داشت. یك وقت متوجه مى‏شدیم شب ازنیمه گذشته; مى‏گفتم: مصطفى! زن و بچه‏ات‏منتظرند. و او بدون آن كه از آن حالت‏خوش‏دلدادگى خارج شود، مى‏گفت:

- على! ولشان كن.

البته این طور نبود كه اونسبت‏به‏خانواده‏اش كوتاهى كند و فشارى به آنها بیاید.اصلا خود مساله خانواده مصطفى عجیب‏است كه این هم از الطاف خدا نسبت‏به این‏شهید بزرگوار بود.

خلوص او در جبهه عجیب بود. این‏خلوص كه در لحظات سخت نبرد آشكارمى‏شد، مرا به یاد امیرالمؤمنین‏علیه السلام در جنگ‏احزاب مى‏انداخت. براى اثبات این مساله، به‏دو خاطره اشاره مى‏كنم:

1 - مرحله اول عملیات بیت المقدس به‏پایان رسیده بود. نیروها به جاده رسیده بودندولى مقدارى از سمت راست ما هنوز در دست‏دشمن مانده بود و ما ناچار مى‏بایستى عمل‏مى‏كردیم و خط را به اصطلاح صاف مى‏كردیم‏كه براى مرحله دوم محورها آماده باشند. به‏همین منظور شب بعد را مى‏بایستى یك‏عملیات كوچك انجام مى‏دادیم تا باقى‏مانده‏نیروهاى دشمن را عقب بزنیم. وقتى شب بعدحركت كردیم، مصطفى و بى‏سیم‏چى او جلوتراز بقیه حركت مى‏كردند. یك وقت متوجه‏مى‏شوند كسى از نیروهاى خودى نیست.مصطفى با بى‏سیم درخواست منور مى‏كند تاموقعیت را تشخیص بدهد. وقتى گردان‏هاى‏كنارى منور مى‏زنند; متوجه مى‏شود تا عقبه‏دشمن نفوذ كرده. در همین اثنا یك عراقى‏متوجه آنها مى‏شود. مصطفى در وضع عجیبى‏قرار مى‏گیرد. از طرفى نمى‏خواهد او را بزند واز طرفى موقعیت‏خودش بحرانى است. یك‏فرمانده گردان در دل شب، مدت زیادى باخودش كلنجار مى‏رود و بالاخره با فریاد یاامیرالمؤمنین‏علیه السلام دشمن را هدف قرارمى‏دهد.

2 - وقتى در درگیرى‏هاى جزیره مجنون‏رزمندگان لشكر 17 وارد خاك عراق شدند،مصطفى یك پاى محكم به خاك جزیره كوبیدو گفت:

- ما خاك را مى‏خواهیم چه كنیم؟ اگر مساله‏دفاع از اسلام نبود، ما را با این خاك و این‏حرف‏ها چكار؟

در آخرین سفرى كه به منطقه رفتیم،یعنى عملیات فاو، خداوند بعد از سالها انتظارفرزندى به مصطفى عنایت كرده بود. او عكس‏دختر چند ماهه‏اش را با خود آورده بود و به‏من نشان داد. این شوخى نیست كه بعد ازسالها خداوند یك بچه به انسان بدهد. مگرآدم مى‏تواند به این زودى‏ها از او دل بكند. اگرساده بود كه عكس او را با خود نمى‏آورد. درهمین سفر كه مى‏دانست‏شهید خواهد شد،به این مساله خودش یعنى علاقه به بچه واقف‏بود. زیرا مرتب مى‏گفت: «خدایا! محبت زن وبچه را از دل من بیرون كن.» درك این جمله،كار هركسى نیست.

شیفته آرمان اسلام بود. همیشه با تاسف‏مى‏گفت: چرا لشكر 17 از من كار نمى‏كشد،درحالى كه از من كارهاى بیشترى از یك‏بسیجى برمى آید؟ این در حالى بود كه از نظراو بسیجى بودن از مسؤول بودن به مراتب‏بهتر بود اما خود را در قبال جنگ مسؤول‏مى‏دانست. همیشه وقتى به پادگان كرخه‏مى‏رفتیم، خصوصا دفعه آخر، مى‏گفت:

- على! من اینجا كه مى‏آیم، سینه‏ام بازمى‏شود.

یكى از دلایل این موضوع همانا دوستان‏باصفایى مثل عظیم محمدى و سایر بچه‏هاى‏دزفول بودند. زیرا آنها از همه لحاظ موردستایش مصطفى و همچنین ما بودند.

در مرحله دوم عملیات بیت المقدس كه‏نیروها مقدارى عقب نشینى كردند، همه به‏طور خمیده حركت مى‏كردند. اما مصطفى‏خیلى عادى مثل این كه در خیابان راه‏مى‏رود، حركت مى‏كرد و همه از شجاعت وایمان او به وجد آمده بودند.

در فاصله بین دو مرحله عملیات بیت‏المقدس به دیدن مصطفى رفتم و دیدم‏پارچه‏اى را به دست‏خودش مى‏بندد. تمام‏كف دستش تاول زده بود. پرسیدم:

- مصطفى! دستت چى شده؟

- چیزى نیست.

بعدها از یكى از دوستان شنیدم كه گفت:

- ما هنگام عملیات نزدیك یك تانك عراقى‏بودیم. متوجه نبودیم تانك خدمه دارد.ناگهان تیربارچى تانك پشت تیربار قرار گرفت‏تا ما را بزند. اصلا حواسمان نبود. مصطفى كه‏متوجه شده بود، با سرعت‏خودش را به تانك‏رساند. از آن بالارفت و دستش را زیر لوله‏تیربار گرفت و آن را منحرف كرد. چون لوله‏بسیار داغ بود، دستش را سوزاند.

برگهایى از دفترچه خاطرات

الف - وصیتنامه شهید (44 روز قبل ازشهادت)

بسمه تعالى

8/10/64 بعد از ظهر

این كلمات را در حالى مى‏نویسم كه مسؤول‏گردان هستم. مشكل ما صدام نیست. آمریكاهم نیست. مشكل ما خود ما هستیم. هیچ‏نیروى خارجى در سراسر تاریخ حتى براى‏یك بار هم كه شده، نتوانسته بر ملتى سلطه‏پیدا كرده و فرهنگشان را از بین ببرد. اگرقومى نابود گشته‏اند و یا از خود بیگانه‏شده‏اند، تنها به دست‏خودشان بوده و این‏خود، منظور توده ملت و مردم نیستند بلكه به‏تعبیر قرآن «مترفین‏» یعنى عیاشها و رفاه‏طلبها و «مستكبرین‏» یعنى طالبان قدرت وخط دهنده‏هاى به ناحق هستند. بنابر روایت‏«الناس على دین ملوكهم; مردم بر سیره‏شاهان و رهبران خود هستند.» برادران‏مسؤولم امروز یك بسیجى جلو مرا گرفت وگفت: یك قول به من مى‏دهى؟ گفتم: بگو.گفت: صبح كه براى گردان صحبت كردى‏واقعا حرفهایت‏به دل من نشست. قول بده‏سه ماه ماموریت من كه تمام شد، هر كجارفتى، مرا هم ببرى.

ماندم كه چه بگویم. مگر من چه گفته بودم‏كه این بسیجى پاكباخته را از روستاهاى‏همدان با زبانى كه لكنت داشت، شیفته كرده‏بودم. یادم آمد كه از سیره على‏علیه السلام وپیامبرصلى الله علیه وآله و حسین‏علیه السلام و از وفاى‏عباس‏علیه السلام گفته بودم. یادم آمد كه از قرآن‏گفته بودم. هر طور بود در جوابش نتوانستم‏بگویم نه; مرا در آغوش كشید و بوسید. نه یك‏بار بلكه دوبار. خدایا! من شرمسارم از این همه‏صداقت، ازاین همه محبت و عشق و صفا!خدایا! ما را مؤاخذه نكن. برادران مسؤولم،بزرگان كشورى، اى رهبران جامعه اسلامى!والله من كه یك بنده حقیر بیش نیستم،حیرانم كه جواب این همه صداقت را درپیشگاه خداوند متعال چگونه بدهم. بترسیداز روزى كه هیچ حكم كننده‏اى جز خدانیست. ما در پیشگاه خداوند متعال هیچ‏عذرى نداریم. اگر گفتیم كه على‏علیه السلام فلان‏طور زندگى مى‏كرد و خود عمل نكردیم; اگرسیره پیامبرگرامى اسلام و ائمه هدى‏علیهم السلام رابیان كردیم و خود پشت‏سرانداختیم; چنان‏سیلى به ما خواهند زد كه با صورت در جهنم‏سرنگون شویم. سروران عظامم! شمابنیانگذار انقلابى هستید كه به نام اسلام‏انجام شده و اگر خداى ناكرده دستورات قرآن‏را اجرا نكنید و یا بد معرفى نمایید، خود رابدنام نكرده‏اید بلكه اسلام را آلوده كرده‏اید وبدانید كه جوان‏هاى زیادى به اسم اسلام وبراى احیاى دین خدا، خود را در بست ومخلصانه به آب و آتش زده و شهید شده‏اند.بترسید از این خون‏ها كه خون بهاى آن رافقط خدا مى‏داند و بس. و بترسید از روزى كه‏سؤال كرده مى‏شود از شما كه در مقابل این‏همه ایثار، چه كردید؟ خون شهدا را وجه‏المصالحه قرار ندهید. به زیر پاى خود نگاه‏كنید. بر روى جنازه شریف‏ترین بندگان خداایستاده‏اید و در زیر این جسدها نیز خاك‏هزاران انسان پاكى مى‏باشد كه در ادوارمختلف تاریخ براى اعتلاى كلمة‏الله و احقاق‏حق مستضعفین مبارزه كرده‏اند و از خودگذشته‏اند و اگر كمى بیشتر به عمق زمین‏بنگرید و گوش شنوا داشته باشید، سلاطین‏بزرگ و جهانگشایان بسیار و جباران زیادى راخواهید دید كه ضجه مى‏كنند ازپریشان حالى كه خود به دست‏خویش اندوخته كردند و به‏جزاى خود رسیده‏اند. بترسید ازقدرت كه خمیرمایه فسادهاست.برادرانم! از تاریخ درس عبرت‏بگیرید.

سرگذشتهاى پیشینیان كه درقرآن كریم آمده، قصه نیست وبراى سرگرمى هم نوشته نشده;بلكه بیان كننده جریان‏هاى حق وباطل‏هستند و اشتباهاتى را كه انسان‏ها مرتكب‏شده‏اند و از راه خدا دور گشته‏اند، براى مابازگو مى‏كند. داستان بلعم باعورا و داستان‏احبار و رهبانان یهود را خود بهتر از من‏مى‏دانید و سرگذشت صدر اسلام را خود براى‏ما نوشته و گفته‏اید...

ب - وصیتنامه شهید (2 سال قبل ازشهادت)

وصیتنامه این جانب مصطفى عسكرى‏فرزند محمد حسین اهل قم كه در تاریخ‏11/12/62 نوشته شد.

بعد از شهادت به یگانگى خداوند متعال ورسالت‏حضرت خاتم الانبیاء محمدمصطفى‏صلى الله علیه وآله و ولایت ائمه اطهارعلیهم السلام،سخنم را آغاز مى‏كنم. و قبل از هرچیز، این‏نكته قابل تذكر است كه قلبم مالامال ازگفتنى‏هاست. لیكن زبانم الكن است و گویى‏آنچه كه مى‏خواهم بنویسم، در مقابل عظمت‏اسلام و امت مسلمان بس حقیر مى‏نماید.آنان كه سخن داشتند و تمام وجودشان معنى‏بود، پیشتر از ما رفتند و ما سر باره‏هاى پس‏مانده از زلال آن موجودات خالص هستیم.هرچه زمان برمن مى‏گذرد، انگار در برابر این‏همه نور و عظمت ذوب مى‏شوم و خود راهرلحظه محوتر مى‏بینم. صبح بعد از هرحمله‏اى، احساس شرم بیشترى مى‏كنم. مى‏نگرم كبوترانى را كه دیشب در خلوت‏دشتهاى تشنه و كوه‏هاى سر به فلك كشیده چه پرواز سبك‏بالى را آغاز كرده‏اند وهمزمان با آواى مرغان حقگوى سحر، به‏دیدار معشوق خویش شتافته‏اند و چه پستیم‏ما كه چون كفتارهاى بد سیرت از كثرت‏زشتى‏هایمان در تاریكى ظلمات جهلمان‏برسر لاشه این دنیاى دون حاضر مى‏شویم واز كار خویش لذت مى‏بریم و خود آن قدر درلجن غرقیم كه از بوى تعفن این مردار،سرمست مى‏شویم و انگار این همه زیبایى وجلال را در اثر كورى چشمانمان و این همه‏سرود عشق را در اثر كرى گوشهایمان‏نمى‏بینیم و نمى‏شنویم. تا امروز كه این ورق‏را مى‏نویسم، سعادت هماوایى با این مرغان‏خوش الحان را نداشته‏ام و مرا دراین قافله‏راهى نبوده است; ولى از لطف و كرم خداوندرحمان نیز نا امید نیستم. اگرچه مرا تا این‏وادى هزاران سال بلكه بیشتر راه است، لكن‏چشم امید به دست قادرى دارم كه برهر چیزو هركارى تواناست. اگرچه گلى نخواهم شد كه‏در بوستان یار قرار گیرم اما مى‏توانم خارى برساقه شاخه گلى پرطراوت باشم و طفیلى درگاهش گردم.

برادران و خواهرانم! من حقیرتر از آنم كه‏شما را پنددهم و از در نصیحت درآیم; لیكن‏به خودم این اجازه را مى‏دهم كه برایتان درددل كنم. این خطوط را با رنگ قرمز نوشتم تابدانید از جانم مایه گرفته و جان من روزى كه‏خلق شد، با حب رسالت و ولایت‏سرشته شدو همه كلام همین است و كسى را در این‏حریم راهى نیست مگر از طریق تقوى. پیمان‏یارى اسلام را، پیمان وحدانیت‏خداوندمتعال را و طریق رسالت و ولایت را پیمودن،در «روز الست‏» از همه ما گرفته شد. عزیزانم!امروز همه كفر جهانى براى ریشه كن نمودن‏اسلام محمدى بسیج‏شده و كفار هم قسم‏شده‏اند; از روزى كه یحیى پیغمبر را سربریدند و در كربلا حسین را و امروز مصمم‏شده‏اند نداى حق طلبانه امت مسلمان ایران‏را خاموش نمایند. اى باغبانان گلهاى لاله!امروز هر شهیدى كه برخاك مى‏افتد، مسؤولیت ما سنگین‏تر مى‏شود و باید همت‏بیشترى مایه گذاریم. همه رفتنى هستیم. چه‏خوش است كه خود با گام‏هاى خویش قدم دروادى ایمن بنهیم و شراب عشق را مستانه‏سركشیم. و الا حمیم سوزان جهنم درونمان‏را به آتش خواهد كشانید. یا الله! كمكمان كن،مبادا سست‏شویم كه اگر در نیمه راه ماندیم،رفته‏ایم و اگر برویم، ماندنى مى‏شویم. هم‏مسلكان داغ دیده‏ام! صبر پیشه كنید. در كوره‏راه حوادث حرارت ببینید تا پولاد گردید و برسر ظالمان از خدا بى‏خبر چون كوه فرودآیید. خداوند متعال ما را امر به صبر نموده. مابراى پیروزى نمى‏جنگیم; ما اداى تكلیف‏مى‏نماییم. پیروزى یا شكست‏به دست‏اوست. لیكن اگر مقاومت نماییم و سست‏نگردیم، وعده نصرت الهى حتمى است و هیچ‏شك نداشته باشید. اگر با مشكلى برخوردیدكه از درك آن عاجز ماندید، بدانید اگر عیب ازما نبوده مصلحتى در كار بوده است و خیلى ازمسائل هست كه نتیجه آن در دراز مدت‏نصیب ما مى‏شود.

كما قوله تعالى: «و عسى‏ان تكرهوا شیئا و هو خیرلكم و عسى ان‏تحبو شیئا و هو شرلكم‏»

چیزى كه باعث عدم رشد و تعالى و موجب‏هلاكت مى‏شود، ریا و عجب است. سعى كنیم‏كه اعمالمان خالص لوجه الله و مخلص لله‏باشد كه از ما زیادت عمل نمى‏پذیرند بلكه‏مقبول درگاه حق، عمل خالص است; هرچندكوچك باشد; چون براى خداست. پس خیلى‏بزرگ است. این نعمت عظمى و این آیت‏بزرگ خدا و این رهرو راه جدش حسین‏علیه السلام وائمه اطهار، خمینى كبیر را تنها مگذارید.مبادا دل امام را خداى نكرده به درد آوریم.مبادا قدر این نعمت‏بزرگ را ندانیم. او امروزرهبر و زعیم ومولاى همه ما بلكه همه‏مسلمین دنیاست. گرد این چراغ هدایت زمانه‏بگردید كه او نور از خداى مى‏گیرد. او نائب‏برحق امام عصرعلیه السلام است. سرباز او شوید كه‏او سردار امام زمان(عج) است. پا جاى پاى اوبگذارید كه صراط مستقیم و حبل متین‏همانست. از او عقب نمانید، پیشتر از او هم‏حركت نكنید كه به گفته اماممان و مولاى‏متقیان على‏علیه السلام، هلاك مى‏شوید. زبان ازغیبت و شماتت‏یكدیگر فرو بندید كه حجاب‏مؤمنان است. از خیانت‏به هم پرهیز كنید كه‏حریم امتتان دریده خواهد شد. در هرحال‏شكر گزار باشید كه «لئن شكرتم لازیدنكم،لئن كفرتم ان عذابى لشدید» امروز براى‏حفظ اسلام همه باید مقاومت كنیم و جبهه‏هارا گرم نگه‏داریم; اگرچه همه كشته شویم وزمین از خونمان سیراب گردد. ما همه بایدپیرو بزرگ رهبر و اماممان خمینى كبیرباشیم. عزت ما در اسلام است و عزت اسلام‏در صبر واستقامت ماست. بكوشیم تاجامه‏ذلت نپوشیم. برادران و خواهرانم! ما ازابتداى خلقت، یك تن واحده بودیم. یك‏شجره طیبه كه رشدمان از سرچشمه فضل‏الهى بود. قابیلیان دون صفت‏بر مجد مارشك بردند و هابیل اولین جوانه این درخت‏را از بین بردند. هر روز شاخه‏اى از این درخت،بریدند و زخمى بر پیكر آن وارد ساختند. ولى‏این درخت تا به امروز همچنان استوارایستاده و زخمهاى وارد شده برآن تبدیل به‏گره محكم شده و بر استقامت آن افزوده وهرروز از این درخت‏شاخه‏ها و جوانه‏هاى‏تازه‏اى مى‏روید تا روزى كه مهدى منتقم‏برسد و تقاصمان را از همه ظالمان بگیرد.

آیید تا بگرییم چون ابر در بهاران كز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران با ساربان بگویید احوال اشك چشمم تا بر شتر نبندد محمل بروز باران

ج - وصیتنامه شهید (یك هفته قبل ازشهادت)

وصیتنامه حقیر مصطفى عسكرى فرزندمحمدحسین كه درتاریخ جمعه 16/11/64در جبهه مرقوم گردید.

بعداز شهادت به یگانگى خداوند متعال ونبوت نبى خاتم‏صلى الله علیه وآله و حقانیت قرآن كریم ودوازده امام‏علیهم السلام و جانشینان برحق رسول‏خداصلى الله علیه وآله و پس از درود به رهبر كبیر و قائدعظیم الشان امام خمینى، مكنونات قلبى‏خود را معروض مى‏دارم. خداوند عمر و عزت‏رهبرمان و شما امت قهرمان و شهید پرور رابركت دهد كه در طول تاریخ، رهبرى این‏چنین بعد از پیامبران و ائمه و امتى وفادارتراز شما كمتر یافت‏شده. اسلام بر ما منت داردو ما همه مدیون اسلام و مدیون رهبرمان امام‏خمینى هستیم كه در تاریكى‏هاى جهل وگمراهى به لطف خدا و با نور او به هدایت ماشتافت. من روزى را كه از این جهان فانى‏رخت‏بربندم، شرمنده امامم و شما امت‏فداكار هستم. شما امتى كه در راه دینتان وآرمان مسلمین از بذل جان و مال و فرزند وهمسر و پدر و مادر دریغ نكردید و متاسفم ازاین كه نتوانستم دینى كه خمینى بزرگ و شماامت نجیب بر من داشته‏اید، ادا كنم. من‏افتخار مى‏كنم كه به دست رهبرم كه از سلاله‏پاك رسول و ائمه هدى‏علیهم السلام مى‏باشد، از بندجهالت و ضلالت رستم و این دینى است كه اوبرگردن همه ما دارد و نورى است كه خداوندمتعال براى هدایت ما و احیاء اسلام مسخ‏شده فرستاد. پس اى برادران و خواهرانم! قدراین نعمت و نعمت‏هاى بزرگ دیگر را بدانید وهمچنان در یارى كردن دینتان و توحید كلمه‏و كلمه توحید ثابت قدم باشید و اماممان‏خمینى را گوش به فرمان باشید تا منجى‏جهان و عدالت گستر گیتى، مهدى موعود(عج)ظهور كند و دنیا را از وجود ظالمان وكافران ومشركان و منافقین پاك سازد. من در حالى شما راترك مى‏كنم كه قلبم مالامال از اندوه و غم‏مستضعفان جهان است. چشمم نگران حال آن‏هاست كه به این انقلاب و شما امت مسلمان چشم‏دوخته‏اند. شما وارث خون هزاران و میلیون‏هاشهیدى هستید كه به دست طاغوتیان زمان‏و در طول تاریخ بر زمین ریخته; جدال حق‏وباطل در همه اعصار بوده و هست و این پندپیر و مرشدمان را آویزه گوش كنید كه فرمود:«تا ظلم هست، مبارزه هست و تا مبارزه‏هست، ما هستیم.» زندگى فانى ارزش ذلت‏وخوارى كشیدن را ندارد و بدانید كه حجت‏برهمه ما تمام است و اگر غفلت ورزیم و اسیرهوس‏هاى مادى و شیطانى شویم، در دنیاروسیاه خواهیم بود. چنگ بزنید به ریسمان‏خدا، یكدل و یك زبان باشید و از نفاق دورى‏كنید كه «یدالله مع الجماعه‏» و خدا را یارى‏كنید كه «ان تنصرالله ینصركم و یثبت‏اقدامكم‏»; حوادث تاریخ را به یاد آورید.اشتباهات گذشتگان را تكرار نكنید و ازسرنوشت آنان عبرت بگیرید. در قرآن كریم‏تعمق و تدبر كنید. و به سیره پیامبراكرم‏صلى الله علیه وآله‏و ائمه طاهرین‏علیهم السلام رفتار كنید. از فسادبپرهیزید كه رضایت‏شیطان در آن است. و هیچ‏قومى به هلاكت نیفتادند مگر این كه به فسادكشیده شدند و سنت‏خداى متعال را زیر پا نهادند.با هواى نفس مبارزه كنید كه جهاداكبر است. ازخود بگذرید تا به خدا برسید و هیچگاه از یاد خداغافل نشوید. پدر و مادرم! مرا حلال كنید ازرنج‏هایى كه به شما دادم ونتوانستم جبران كنم.خداوند به شما اجر بدهد. بعد از من، همسرم رامانند دختر خود بدانید و از یارى ومساعدت او دریغ‏نكنید كه دختر رسول خداست. براى من از خداوندمتعال طلب مغفرت كنید و صدقه بدهید.

در پایان، سخنى چند با همسرم دارم.همسرم! راه عفت و پاكدامنى وتقوى را پیشه‏كن و در بند دنیا مباش. به فكر آخرت باش. مراحلال كن. من از تو راضى بودم، خدا هم از توراضى باشد. من راه حسین‏علیه السلام را رفتم. توهم‏چون زینب و مادرت زهراعلیها السلام باش. اگرخواستید برمن گریه كنید، بر مصیبت‏حسین‏و اصحابش و شهداى تاریخ گریه كنید. من‏ذكر مصیبت و روضه حسین و مادرش زهرا وائمه‏علیهم السلام را خیلى دوست دارم. همه جا ازمصیبت اهل‏بیت‏بگو و مجالس روضه خوانى‏برپا كن. از شیطان بپرهیز و از یاد خدا غافل مشو.قرآن را با تفكر و تامل بخوان و به آن عمل كن. درنمازهایت، حضور قلب داشته باش و ذكر خدا رابسیار بگو. خداوند همه شما را مؤید و منصور بداردو توفیق عبادت خالص به همه ما عطا كند.

آنان كه ره عشق گزیدند همه در كوى محبت آرمیدند همه برتن كفنى ز اطلس خون كردند در سنگر سرخ آرمیدند همه در معركه دو كون، فتح از عشق است زیرا كه سپاه او شهیدند همه

و السلام على عبادالله الصالحین

مصطفى عسكرى

«انالله و انا الیه راجعون‏»

منبع:سایت اینترنتی تبیان



برچسب ها: دفاع مقدس، دفاع مقدس در نگاهی كوتاه، جنگ تحمیلی، جنگ تحمیلی علیه ایران، درباره جنگ، پاسخ به سه پرسش، نقش امریکا، جنگ عراق علیه ایران، جنگ، مداخله، جنگ ایران و عراق، قدرتهای بزرگ، وظایف و تعهدات دولتها، عملکرد امریکا در جنگ ایران و عراق، همکاری، سازمان سیا، فرمانده ناوچه پیکان، ناوچه پیکان، دفاع مقدس ملت ایران، ملت ایران، عملیات هوایی، تاریخ جهان، قطعنامه‌ها، قطعنامه‌های سازمان ملل در خصوص جنگ تحمیلی، سازمان ملل، جنگ شهرها، پرواز های سیاه، شهرهای سپید، عملیات والفجر ?، عملیات، عملیات آبی خاکی خیبر، عملیات خیبر، اسلام ناب، اسلام آمریکایی، جنگ فقر وغنا، تلفات انسانی ایران، سلاح های شیمیایی، دزفول، شهر ???? موشک، شهید، مفقود، بمباران، هواپیماهای عراقی، سهام خیام، دختری حماسه آفرین از هویزه، هویزه، خرمشهر، رزمندگان اسلام، مقاومت ?? روزه، آنتونی کردزمن، آزادی خرمشهر، مقاومت، آزادی، عملیات بیت المقدس، بنی صدر، موذی گری های بنی صدر، آزاد‌سازی سوسنگرد، سوسنگرد، خاطرات، رهبر انقلاب، وضعیت ایران، پایان جنگ، شروع جنگ، اوضاع نظامی ایران، نظامی، ایران، ناگفته‌های جنگ، عراق، اولین های جنگ، مناقشات تاریخی، مهدی قنبری، گروه تحقیقی دفاع مقدس، روایتی تازه از شهادت حاج همت، تو متجاوزی به خانه‌ات برگرد آمریکایی، بوسیدن فرمانده با طعم شهادت، دست چپم را نذر ابوالفضل کردم، معلم، مصطفى عسكرى،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 آبان 1390 توسط میثم ملایی